رضا قليخان هدايت
1342
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو حملهء تو قوى و چو عدل تو بىعيب * چو همت تو بلند و چو راى تو روشن به برزنى كه ازو اندكى بيفروزند * بنور با فلك ماه برزند برزن چنان كه ديدم آيين تو قوىتر بود * بدولت اندر ز آيين خسرو و بهمن نه آتش است سده بلكه آتش آتش تست * كه يكزبانه بتازى زند يكى بختن وزان زبانه همى يكزمان برون نشود * ز خاندان بدانديش شاه آن شيون و له ايضا بفال نيك و بفرخنده روزگار جهان * بسان دولت شاه جهان شده است جوان اگر ز گوهر ناسفته ابر شد چو صدف * چرا شد از گل ناكشته دشت چون بستان فكند شادروانى بدشت باد صبا * كه تار و پودش هست از زبرجد و مرجان چو مجلس ملك الشرق از نثار ملوك * بجعفرى و بعدلى نهفته شادروان كنار پرگل از آن كرد گل كه ابر سياه * فروگذشت به دو پرگلاب كرده دهان درخت را حسد آيد همى ز شاعر شاه * كه شعر خواند بر شاه و بيندش بعيان زبان و چشم برآرد كنون همى ز حسد * شكوفههاش همه چشم و برگهاش زبان دخان ز آتش جستى هميشه تا بوده است * كنون چه بود كه آتش همىجهد ز دخان چنان جهد كه تو گويى همى درست آمد * ز گرد لشكر جرّار حملهء سلطان